تبلیغات
♥من و زندگی من♥ - روز گذر :)
سهلاااام
چن روز پیشا داشتم پستای قدیمی وبمو نگا میکردم...
دیدم چقد خوندن روزایی که پشت سر گذاشتی حال میده
اینکه چی بودی چی شدی؟
چیا میخاستی؟
به چی رسیدی و چیو از دست دادی؟
چقد تغییر کردی؟
و اینکه آیا از این تغییرات راضی ای یا ن؟
به خاطر همین دوباره شروع کردم که خاطره بنویسم
اصن دل آدم باز میشه...
پیشنهاد میکنم شمام بنویسین
حالا شاید آدم اصلن اولش ندونه چی بنویسه
ولی همین که شروع میکنه به نوشتن دیگه نمیتونه متوقف بشه
از اونورم شاید اینقد بنویسه که دست درد بگیره
ولی عوضش چن سال بعدش که اون خاطراتو میخونه
میبینه به همه ی اون دست دردا می ارزید


ترم تابستونی گرفتم
چن روز پیشا داشتم از دانشگاه میرفتم طرف مترو
از کنار یه پارکی رد شدم که دیدم دوتا خانوم با دوتا بچه 4-5 ساله
وایسادن یه گوشه و هی میگن برو برو
همینجوری که از بغلشون رد میشدم
دیدم یه کوچولوی شیطووووووون وایساده جلوشون و نمیذاره تکون بخورن




دیگه همونطور که داشتم اون خانوما و بچه هاشونو
با کلی خنده از دست این فسقلی نجات میدادم،کلیم باهاش رفیق شدم
فک نمیکنم بیشتر از 3-4 ماهش باشه
از شیطنتاش و اینکه چقد دوس داشت بدوئه و بازی کنه کاملن معلوم بود
حالا به نظرتون اسم این کوچولو رو چی بذارم؟؟؟
با توجه به اینکه نمیدونم دختره یا پسر




تاریخ : پنجشنبه 11 مرداد 1397 | ساعت 02 و 09 دقیقه و 16 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات


  • paper | خرید رپرتاژ آگهی | buy backlink
  • ورزش | فال تاروت پنج کارتی