تبلیغات
♥من و زندگی من♥ - مطالب مرداد 1397
سلام سلام
عاغا خواستم از این تریبون سو استفاده کنم
و اون یکی وبمو بهتون معرفی کنم
وب ستاده آبی:


اگه دوس داشتین سر بزنین و نظر بدین
نویسنده هم پذیرا میباشیم

درضمن بارش شهابی امشبو از دست ندیناااااااااااااا


تاریخ : دوشنبه 22 مرداد 1397 | ساعت 18 و 32 دقیقه و 11 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 21 مرداد 1397 | ساعت 20 و 52 دقیقه و 31 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات
من همچنان بیخیال پستای نصفه شبی نشدم خخخخخخخ
نصف شبا تایم باحالیه نه؟
البته پیشنهاد نمیدم بیدار بمونین
چون به هر حال دردسرای خودشم داره
ممکنه ی حرفی بزنین که نباید
یا کلی دلتنگی و دل گرفتگی و...
البته برای یکی مث من که عاشق نجوم و آسمون شبم
این نصف شبیا غیرقابل اجتنابه
البته یه خوبیاییم داره که به بدیاش میچربه
خوبیاشو باید تجربه کنین :)

ی لینک تکونی کردم
البته نه اینکه وبلاگیو حذف کنمااااااا
نهههههههههه
فقط وبایی که حذف شده بودنو پاک کردم
ولی اکثر وبا آخرین پستاشون مال سالای 92-93 بود
و یه چیزایی دیدم که کل گذشتم واسم زنده شد
از کدای خوش آمد گرفته...
تا اون "درباره ی وب"های طویل که اون موقعا مد بود
شکلکای خود کیبورد تا آهنگ وبلاگ
قالبای مختلف و...
وبای جوک، وبای علمی، وبای دلنوشته،وبای عاشقانه
وب عکس و فیلم و آهنگ...
یادم اومد خودم برای هر کدی که میخاستم تو وبم بذارم چقد وسواس ب خرج میدادم و چقد بررسی میکردم
یا هربار که میخاستم قالب عوض کنم چن ساعت وقت میذاشتم براش!!
چیشد که اینهمه آدم اینقد راحت بیخیال وباشون شدن؟؟
مطمئنم خیلیاشون حتی یه درصدم فک نمیکردن این پست بشه آخرین پست وبشون...

من که خودم اصلن یادم نمیاد چیشد که اینقد دور شدم از نوشتن و به خصوص وبلاگ نویسی
البته حدس میزنم همش زیر سر کنکور باشه =))))

فک میکنم کسایی که هنوز اینجان و اینجا مینویسن خیلی آدمای وفادارین و احتمالن مث من دلشون خیلی برا گذشته ها تنگ شده...

تا من از فاز گذشته ها و شروع دوباره نوشتن تو این وبلاگ بیام بیرون احتمالا باید 10-20 تا پست دیگم تحمل کنین خخخخخخ
دوستون دارم وبلاگیا
خدافففففففففظ


تاریخ : پنجشنبه 11 مرداد 1397 | ساعت 04 و 39 دقیقه و 40 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات
سهلاااام
چن روز پیشا داشتم پستای قدیمی وبمو نگا میکردم...
دیدم چقد خوندن روزایی که پشت سر گذاشتی حال میده
اینکه چی بودی چی شدی؟
چیا میخاستی؟
به چی رسیدی و چیو از دست دادی؟
چقد تغییر کردی؟
و اینکه آیا از این تغییرات راضی ای یا ن؟
به خاطر همین دوباره شروع کردم که خاطره بنویسم
اصن دل آدم باز میشه...
پیشنهاد میکنم شمام بنویسین
حالا شاید آدم اصلن اولش ندونه چی بنویسه
ولی همین که شروع میکنه به نوشتن دیگه نمیتونه متوقف بشه
از اونورم شاید اینقد بنویسه که دست درد بگیره
ولی عوضش چن سال بعدش که اون خاطراتو میخونه
میبینه به همه ی اون دست دردا می ارزید


ترم تابستونی گرفتم
چن روز پیشا داشتم از دانشگاه میرفتم طرف مترو
از کنار یه پارکی رد شدم که دیدم دوتا خانوم با دوتا بچه 4-5 ساله
وایسادن یه گوشه و هی میگن برو برو
همینجوری که از بغلشون رد میشدم
دیدم یه کوچولوی شیطووووووون وایساده جلوشون و نمیذاره تکون بخورن




دیگه همونطور که داشتم اون خانوما و بچه هاشونو
با کلی خنده از دست این فسقلی نجات میدادم،کلیم باهاش رفیق شدم
فک نمیکنم بیشتر از 3-4 ماهش باشه
از شیطنتاش و اینکه چقد دوس داشت بدوئه و بازی کنه کاملن معلوم بود
حالا به نظرتون اسم این کوچولو رو چی بذارم؟؟؟
با توجه به اینکه نمیدونم دختره یا پسر




تاریخ : پنجشنبه 11 مرداد 1397 | ساعت 02 و 09 دقیقه و 16 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات
سلام سلام

وای چه شبی بود دیشب...
ماهمون خودشو تو قاب آسمون استتار کرد...

البته بگذریم که مریخ کلی سربه سرش گذاشت و جاشو حتی وقتی
کاملن پشت سایه ی زمین قایم شده بود هم لو میداد

مشتری و زحلم یکم اونورتر بودن
حسابیم شاکی بودن از اینکه مث بقیه شبا بشون توجه نمیشه
ولی بازم جای خودشونو تو قلب ما دارن

ی خسوف کامل داشتیم تو تهران...
اگه ندیدین حتما یه سرچ تو نت بزنین و ببینین عکساشو
خیلی خوشگل دلبری میکرد

شبی بس عالی بود
امیدوارم تمام شبای تابستونیتون زیبا و عالی باشه
همچنین شبای پاییزی زمستونی و بهاریتون
و روزاش

خداففففففظ


تاریخ : یکشنبه 7 مرداد 1397 | ساعت 04 و 10 دقیقه و 34 ثانیه | نویسنده : maedeh | نظرات
سلااااااااااااااااااااااااااااام
عاغا من برگشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم
سر صدا سوت جیغ دست هورااااااااا


خدایا حس همون مائده ی 3-4 سال پیشو دارم...
چقد حس باحالیه انگار تو زمان سفر کردم...
بالاخره برگشتم به خونم
جایی که میتونم بدون هیچ دغدغه ای از قضاوتای روزمره خوده واقعیم باشم
من بالاخره برگشتم به خونم و واقعا خوشحال و هیجان زدم از این بابت


باشد که این وب مثل قدیم ندیما به کارش ادامه بده
مث اونوقتا که نه تلگرام بود نه اینستا
نه لاین بود نه واتساپ
حتی وایبرم نبود
مث اونوقتا که مسنجر خدابیامرزبود و ته تهش یه فیس بوک


نوشته هام احتمالا باید یکم پخته تر بشن...
بالاخره 4 سال بزرگتر شدم الکی که نیس
(هرچند واقعا حس میکنم همون دختر 4 سال پیشم)
ولی بازم موضوش زندگی روزمره و چیزای باحالیه که اتفاق میوفته


عاغا بیاین کامنت بذارینا خببببببب؟؟؟؟
ناامیدم نکنین از دنیای وبلاگیم
خب دیگه خیلی حرف زدم واسه امشب بسه
فلن خدافففففففظ


پ.ن1: میهن بلاگ من برگشتم
پ.ن2: حالا انگار من کیم
پ.ن3: نخندین میرماااااااااا


تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 | ساعت 02 و 23 دقیقه و 24 ثانیه | نویسنده : maedeh | با من حرف بزن


  • paper | خرید رپرتاژ آگهی | buy backlink
  • ورزش | فال تاروت پنج کارتی